
اگه یه روز بری سفر
بری زپیشم بیخبر
اسیر رویاها میشم
دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه
به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری
چرا میری تنهام میذاری؟
اگه فراموشم كنی
ترك آغوشم كنی
پرنده دریا میشم
تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه
میرم كه كه هر كسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری
كه توش منو تنها نذاری
اگه یه روزی نوم تو
تو گوش من صدا كنه
دوباره باز غمت بیاد
كه منو مبتلا كنه
به دل میگم كاریش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توی تموم جونم
كه باز برات آواز بخونم
اگه بازم دلت میخواد
یار یكدیگر یاشیم
مثال ایوم قدیم
بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
كه توش منو تنها نذاری
اگه میخوای پیشم بمونی
بیا تا باقیه جوونی
بیا تا پوست به استخونه
نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگی بگیره
دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری
كه توش منو تنها نذاری

برچسب ها: فرامرز اصلانی،

روزهای بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بیفرجام
از فغان نگفتهها انبوه
روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن، گشتن
سالخوردن، به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر فراغ آوردن
من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب، چراغی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سبزینهیی زباغی نیست
روزهای دروغ و صدرنگی
پوچ و خالی زدل سپردنها
روزگار پلید و دژخیمی
بر سر دار، یار بردنها
روزگار هلاک بلبلها
جغدها را به شاخهها دیدن
روزهایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن!

برچسب ها: فرامرز اصلانی،
تبلیغات



