
گیس سفید! ابروسفید! مادربزرگ!
سیاه بختِ رو سفید! مادربزرگ!
بیصدای نا امیدِ گوشهگیر!
قصه گوی دیگه لببستهی پیر!
قصههای تو هنوزم یادمه:
قصه ساده نارنج و ترنج!
قصه خاركن و دیو و پیرهزن!
قصه سیمرغ و اژدها و گنج!
تو تموم قصههات،
حرف من اومده بود!
روی لوح هر طلسم،
اسم من حك شده بود!
وقتی از دختر چین حرف می زدی،
خودمو تو رویا سردار می دیدم!
خودمو با دختر خاقان چین
سوار یه اسب بالدار می دیدم!
شیشهی عمر دیوُ تو رویاهام،
به خود شاه پریون میدادم!
آدمای شهر سنگستون اگه جون میخواستن،
بهشون جون میدادم!
رو سفید! مادربزرگ!
مو سفید! مادربزرگ!
قصهها دود شدن!
دیوا نابود شدن!
نه دیگه چشمه آب،
دیگه نه شهر بهار،
نه دیگه تیغ طلا،
دیگه نه اسب و سوار...
این منم! مادربزرگ!
مرد بندی طلسم!
شاعری بدون حرف!
عاشقی بدون اسم!
چیزی كه مادر بزرگ
حالا باید بشكنه،
نه دیگه طلسم دیو،
شیشهی عمر منه!
گیس سفید! ابروسفید! مادربزرگ!
سیاه بختِ رو سفید! مادربزرگ!

برچسب ها: عارف، بابک بیات، ایرج جنتی عطایی،
تبلیغات



