دوشنبه 14 بهمن 1387

در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم
چون کورهی گرم چراغ من
نمی سوزد
و به مانند چراغ من
نه می افروزد چراغی هیچ
نه فرو بسته به یخ ماهی
که از بالا می افروزد
من چراغم را
در آمد رفتن همسایهام
افروختم در یک شب تاریک
و شب سرد زمستان بود
باد میپیچید با کاج
در میان کومهها خاموش
گم شد و او از من جدا
زین جادهی باریک
و هنوزم قصه بر یاد است
وین سخن آویزهی لب
که می افروزد؟
که می سوزد؟
چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟
در شب سرد زمستانی
کوره ی خورشید هم
چون کوره ی گرم چراغ من
نمی سوزد...
برچسب ها: محمد نوری، فریبرز لاچینی،




