سه شنبه 17 آذر 1388

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو!
من به پایان می رسم از كوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو!
كاش میشد لحظه ها را پس گرفت
كاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش میشد در تو گم شد از همه
كاش میشد تا همیشه با تو بود
كاش فردا را كسی پنهان كند!
لحظه را در لحظه سرگردان كند!
كاش ساعت را بمیراند به خواب!
ماه را بر شاخه آویزان كند!
میروی تا قصه را غمنامه تدفین گل!
میروی تا واژه را باران خاكستر كنی!
ثانیه تا ثانیه پلوارهی ویران شدن
میروی تا بخشی از جان مرا پرپركنی
برچسب ها: بیژن مرتضوی، ایرج جنتی عطایی،
شنبه 14 آذر 1388

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
برچسب ها: حسام الدین سراج، علی رحیمیان، سعدی،
چهارشنبه 11 آذر 1388

صدای تو، بیداری ریشه،
آواز سبز برگه!
صدای تو، پر وسوسه
مثل شب خونی تگرگه!
صدای تو آهنگ شكستن، بغض یه دنیا حرفه!
تصویری از آغاز صریح قندیل نور و برفه!
هیشكی مثل تو نبود،
هیشكی مثل تو منو باور نكرد!
هیشكی با من مثل تو،
توی نقب شب من سفر نكرد!
هیشكی مثل تو نبود،
ساده مثل بوی پاك اطلسی!
یا بلوغ یه صدا،
میون دغدغهی دلواپسی!
تو غرورت مثل كوه،
مهربونیت مثل بارون، مثل آب!
مثل یك جزیره، دور
مثل یه دریا، پر از وحشت خواب!
هیشكی مثل تو نرفت!
هیشكی مثل تو نموند!
شعرهای تنهاییمو،
هیشكی مثل تو نخوند!
همه حرفام مال تو!
همه شعرام مال تو!
دنیای من شعرمه!
همه دنیام مال تو!
برچسب ها: گوگوش، بابک بیات، ایرج جنتی عطایی، واروژان،
شنبه 7 آذر 1388

خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بینصیبان طاقتم ده، طاقتم ده!
قبلهگاه ما غریبان طاقتم ده، طاقتم ده!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
در میان توفان،
بر موج غم نشسته منم
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!
تا نام من رقم زده شد،
یکباره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
تو تشنهکامم کُشتی،
در سراب ناکامیها،
ای بلای نا فرجامیها
نبرده لب بر جامی،
میکشم به دوش از حسرت،
بار مستی و بدنامیها
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!
تا نام من رقم زده شد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت عالم!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
حکایت از چه کنم؟
شکایت از چه کنم؟
که خود به دست خودم
آتش بر دل خونشدهی نگران زدهام!
بر موج غم نشسته منم،
در زورق شکسته منم،
ای ناخدای عالم!
تا نام من رقم زده شد،
یکباره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم!
ساغرم شکست ای ساقی!
رفتهام ز دست ای ساقی!
برچسب ها: مرضیه، همایون خرم، رحیم معینی کرمانشاهی،
پنجشنبه 5 آذر 1388

چشم من بیا منو یاری بكن
گونههام خشكیده شد كاری بكن
غیر گریه مگه كاری میشه كرد؟
كاری از ما نمیاد زاری بكن!
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد!
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
كاشكی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه كنن!
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصهی گذشتههای خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بذارم
تا قیامت اشك حسرت ببارم
دل هیچكی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گریه دوای دردمه
چرا چشمم اشكشو كم میاره؟!
خورشید روشن ما رو دزدیدن
زیر اون ابرای سنگین كشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه
فرصت موندنمون خیلی كمه
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سرنوشت چشاش كوره نمیبینه!
زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینهی غرقه به خون
قصهی موندن آدم همینه!
اون كه رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
سه شنبه 3 آذر 1388

موی سپیدو توی آینه دیدم
آهی بلند از ته دل کشیدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هیم زد که خودت رو نباز!
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
رفته بودم تا مثل یک کبوتر
باز کنم تو آسمون بال و پر
دیدم که شوقی ندارم به پرواز
عقل هیم زد که خودت رو نباز!
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
رفتم که با شادیا سازش کنم
گل های گلدونو نوازش کنم
از دل بی حوصله غمگین شدم
تشنهی دلداری و تسکین شدم
تا زیر لب شکوه رو کردم آغاز
عقل هیم زد که خودت رو نباز!
عشق باید پا در میونی کنه
تا آدم احساس جوونی کنه
برچسب ها: اکبر گلپایگانی، جهانبخش پازوکی،
تبلیغات











